Fate

Part:4


میتونستم حس کنم نبضش برای چند ثانیه از کار افتاده بود بدون مقدمه چاقو رو محکم فرو کردم تو بدنش و با چشمای سرد و بی روحم به چشماش نگاه کردم مردمک چشماش میلرزید صورتش رنگ گچ دیوار شده بود و پیشونیش عرق کرده بود ولی هنوز زنده بود آنجلا برای پایان دادن به دردش چاقو رو از بدنش در آورد و بعدش بارها و بارها پشت سرهم چاقو رو تو بدن جسم روبروش فرو کرد وقتی مطمئن شد که مرده چاقو رو داخل نایلون پلاستیکی ای که آورده بود انداخت در نایلون رو بست و دوباره برش گردوند تو جیب کت چرمش
بعد از کارش جنازه ی اون مردو داخل کمدی که توی اتاق بود انداخت و درو روش بست آدمای اونجا تا بخوان متوجه این جسد بشن خیلی طول می‌کشید و اون موقع دیگه دیر بود برای فهمیدن اینکه کی اون مردو به قتل رسونده
رفت و صورتشو توی wc اتاق شست و به خودش توی آیینه نگاهی انداخت خیلی ترسناک شده بود.
آنجلا با خستگی از اتاق اومد بیرون و درو بست هنوزم بار خیلی شلوغ بود و سروصدای زیادی بود اطراف
رفتم طبقه پایین و کنار میز بزرگی که وسط بار بود و روی میز پر شده بود از انواع شراب های مختلف ایستادم تا پول چیزایی که خورده بودمو حساب کنم و برم
همه چیو حساب کردم خواستم برم سمت در ورودی که با صدای آشنایی که شنیدم خود به خود متوقف شدم درست از پشت سرم میومد اون صدا مطمئنم که صدای خودش بود انقد دلتنگ شنیدنش بودم که دقیق یادمه چند وقته این صدارو نشنیدم 3 سال گذشته از اون موقع بدون ترید برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم خودش بود ! اون جونگکوک بود پسری که دوران مدرسه باهاش آشنا شده بودم و همون موقع بود که عاشقش شدم جالب اینجاس که هنوزم دوسش دارم ولی اون بخاطر یه دختر دیگه ولم کرد و رفت...
تنها روی صندلی نشسته بود بطری بزرگ شراب دستش بود و سر می‌کشید به ساعت دیواری نگاه کردم اوه لعنتی چقد زود ساعت 6 شد.
آنجلا با وجود اینکه خیلی خسته شده بود و حوصله ی هیچی رو نداشت ترجیح داد به پسری که دوسش داره کمک کنه بعد برگرده خونه و استراحت کنه
دیدگاه ها (۰)

Fate

Fate

@btsiiiiiilalala خوشگلا حمایتش کنید رماناش عالین✨️👀

Fate

[☆part¹⁵☆]-درمورد چی؟+رفتیم میفهمی.-مرموز.(زیر لب)گردنش رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط